ای شب تشنه! خدا کجاست؟
خدا ، انسان ، آزادی و عشق
در غبار گرفتگی محیط تن ام زنده با نفس نفس زدن ام به هیأت بادامی که با جوشانده ی پوست پیاز رنگ آمیزی شده است به رنگ فراموشی خودم را گم می کنم و مثل سگی خودم را در تنگنای تنهایی بو می کشم و از توهم حضور خود دیوانه وار به سان گربه ای خویش گم گشته ام را می خراشم و تکه تکه می کنم و تکه تکه خودم را چون موشی می جوم و به کسالت بی وز وز مگسی در اطراف زندگی و خود گندیده ام پرسه می زنم به مانند یکی ظرف آب ته مانده ی خود را سر می کشم و از تعفن ماندگی ام باز خویش را استفراغ می کنم. ........ باری خودم را گم می کنم جست و جو می کنم می یابم نمی یابم و باز گم می کنم سخت درمانده ی خویش ام خودم را می بویم می خراشم پرسه می زنم سر می کشم بالا می آورم. دست هایم را بالا می آورم و خویش را به تمامی تسلیم زندگی می کنم. اسکندر اقدسی ( عابر )
گنجشک دیدم من بین برگ هایش هزاران درخت کز کرده بود! مرغی که در بالای قاف نستوه اش سی کوه لانه داشت! کبوتری در اوج بال هایش چندین دسته آسمان به پرواز دیدم! نهنگی در اعماق اش اقیانوس ها غوطه ور دیدم و در سطح اش کشتی ها سرگردان! مور دیدم از لانه اش صف گندم زاران به حمل قوت! ... انسان را دیدم خلیفة الهی که رخت داشت اما درخت نبود! خسته زیر درخت پای کوه نشسته بود در هیأت خداوندی از آسمان رانده ناخدایی از دریا مانده انسانی که از گندم تنها « غم نان » داشت انسانی دیدم زار گرسنه در گندم زار! اسکندر اقدسی ( عابر) آه! از امید سرودن در باور شعر من نمی گنجد من که امیدوارانه مرگ را باور داشته ام بانوی سرفراز شعر رهایی! بانوی واژه های مزین! من روز آخر را به انتظار نشسته ام و هر روز به تمامی برایم روز آخر است و هر شب شاید شب آخر! چه فرقی می کند روز یا شب این آخرین را کنار من بمان تا آخرین نغمه ی جهان را از دهان تو بشنوم! به: ن.ش اسکندر اقدسی ( عابر ) بمان...! ( به استاد دکتر آرش مشفقی )
لحظه ای را گر تو باشی پیش من لحظه لحظه با تو گویم لحظه ای دیگر برو! اسکندر اقدسی ( عابر ) گفتند: فرياد بزن به آرامی فريادی كشيد گفتند: فريادی بلند بزن فريادش عابران را به درنگی كوتاه واداشت گفتند: بلندتر آن سر خيابان همه فريادش را شنيدند گفتند: باز هم بلند تر به فريادش پرندگان از شاخه ها پراكندند و مردمان پيرامون اش گرد آمدند و با فرياد گفتند: بلند ترين فريادت را بزن و او سكوت كرد! ............... ....... آنگاه مردمان پراكندند و پرندگان به شاخه ها باز آمدند. اسكندر اقدسی ( عابر ) تاریکی در کرانه ی شب لنگر انداخته است. باد خود را بر در و دیوار می کوبد و حیاط خانه را جارو می زند و جارو نزده به هم می پاشد. گربه ظرف های کثیف ناشسته ی شام را لیس می زند تا بانوی خواب آلود خانه را کمکی کرده باشد ناخواسته، اگر این شب بی تعجیل را صبحی مقدر باشد، تا ظرفی شسته شود. شب است و می وزد باد آنک نیش عقرب های معتاد: آدمیان مردگان بلا تکلیف اند! شب نفرت انگیز است و آسمان نفرت انگیزتر باد در باز مانده را تکان می دهد و در نیم بسته باز می شود و باز بسته می شود باز و بسته می شود. درختان باغچه فریادی زشت چون خنده ی شیطان بر جنازه ای دارند. و شاعری در ذهن شب آلود کاغذها در جلجتای بین خدا و انسان داشت درخت صلیبی می کاشت که بر جامه ی شعر اش لکه های خون پاشید. و اینک صبحی سرد و نفرین شده در رسیده است ارواح کوچه ها را جارو می زنند سایه ای پشت در ایستاده و خیره نگاه می کند، در باغچه پشت درخت شمشاد شیطان می شاشد و گربه ی سیر بی هیچ توجهی از کنار جسد شاعر خمیازه کشان رد می شود و بانوی خاطرات مرده با چشمانی اشکبار پیراهن خونین می شوید در حوض سالیان. اسکندر اقدسی ( عابر ) به جان منت پذيرم و حق گزارم! (چنين گفت بامداد خسته.) بامداد ِ شاعر رقصان گذشت از آستانه ی ِ اجبار و آن شب نرم تر گيتار می زد نفس آهسته بر سيگار می زد دو دستانش كمی در لرزه بودند گره بر گيسوان يار می زد ! طنابی حلقه ای از دود سيگار به ظاهر سايه اش را دار می زد نگاهش در خلاء تا اوج می رفت فقط آهنگ بی گفتار می زد «برادر جان دلم خوش نيست» ، آن شب همين آهنگ را صد بار می زد چقدر از چشم ها باران فشانيد ركورد از ابر هم بسيار می زد خيابان ها تماما خواب بودند و عابر در اتاقش زار می زد اسكندر اقدسی ( عابر ) آتش زدی بر عود ما نظاره کن در دود ما كودكی آهسته گفت: خدايا گريه نكن درست ميشه! "ناشناس" زندگی به امواج دریا ماننده است؛ چیزی به ساحل میبَرد و چیزی دیگر میشوید. انبوه ماسهها را با خود میبرد. که تخته پارهیی نیز با خود به ساحل آرد؛ تا کسی بام کلبهاش را بدان بپوشاند. شعری از مارگوت بيكل با ترجمه ی آزاد احمد شاملو تنها آنکه بزرگترین جا را دل من هم وقتی تو نمی خندی باور كن! بخند... اسکندر اقدسی ( عابر ) لبانت در ساعت پنج عصر. فدریکو گارسیا لورکا ترجمه ی احمد شاملو
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت به اکراه آورد دست از بغل بيرون چو ديدار ايستد در پيش چشمانت منم ، دشنام تلخ آفرينش ، نغمه ی ناجور درختان اسکلتهای بلور آجين مهدی اخوان ثالث جاده ها با خاطره ی قدم های تو بيدار می مانند كه روز را پيش باز می رفتی هر چند سپيده تو را از آن پيش تر دميد كه خروسان بانگ سحر كنند. "شاملو"
دالان تنگی را که درنوشتهام سال روز غروب بامداد شاعر ( احمد شاملو ) غم زمانه خورم یا فراق یار کشم به طاقتی که ندارم کدام بار کشم ... چو میتوان به صبوری کشید جور عدو چرا صبور نباشم که جور یار کشم "سعدی" غزل به صورت كامل در ادامه مطلب شاعر دنیا من اگه بودم آغاز شعرم با کلام پدرم بود تشنه تو صحرا من اگه بودم آب حیاتم توی دست پدرم بود وای اگه گندم پوست تنم بود اونکه با دستاش منو می کاشت پدرم بود ریشه مو تو خاک اگه میذاشت پدرم بود ......... میلاد یکی کودک شکفتن گلی را ماند چیزی نادر به زندگی آغاز می کند با شادی و اندکی درد. روزانه به گونه یی نمایان برمی بالد بدان ماند که نادره ی نخستین است و نادره ی آخرین. مارگوت بیکل برگردان احمد شاملو ساده است نوازش سگی ولگرد شعر به صورت کامل در ادامه مطلب تابستان از كدامين راه فرا خواهد رسيد تا عطش آب ها را گواراتر كند؟ " شاملو" من بانگ برکشیدم از آستانِ یأس: «ــ آه ای یقین یافته ، بازت نمینهم!» احمد شاملو: شعر ماهی از مجموعه ی باغ آینه شعر به صورت کامل در ادامه مطلب مگر تو روی بپوشی و فتنه باز نشانی ... مرا به هيچ بدادی و من هنوز بر آنم
غزل را به طور کامل در ادامه مطلب بخوانید خیلی زیباست!
کهکشان ها کو زمینم؟ زمین کو وطنم؟ وطن کو خانه ام؟ خانه کو مادرم؟ مادر کو کبوترانه ام؟ ...معنای این همه سکوت چیست؟ من گم شده ام در تو یا تو گم شدی در من ای زمان؟!.... کاش هرگز آن روز از درخت انجیر پایین نیامده بودم!! کاش! حسین پناهی چه مهمانان بی دردسری هستند مردگان نه به دستی ظرفی را چرک می کنند نه به حرفی دلی را آلوده تنها به شمعی قانعند و اندکی سکوت...... حسين پنا هی دلاور برخيز! گابريل گارسيا ماركز ترجمه ی احمد شاملو برای خواندن شعر به ادامه مطلب مراجعه نمایید
شادمانه و شاکر .
چون به سرکشی افتد،
اما تواند بود
به خود اختصاص نمیدهد
از شادی لبخند بهره میتواند داشت.
آنکه جای کافی برای دیگران دارد؛
صمیمانهتر میتواند
با دیگران بخندد؛
با دیگران بگرید.
برگردان احمد شاملو
به ظرافت شعر
شهوانی ترین بوسه ها را به شرمی چنان مبدل می کند
که جاندار غار نشین از آن سود می جوید
تا به صورت انسان درآید
و گونه هایت
با دو شیار مورب
که غرور تو را هدایت می کنند و
سرنوشت مرا
که شب را تحمل کرده ام
بی آن که به انتظار صبح
مسلح بوده باشم،
و بکارتی سر بلند را
از رو سپیخانه های داد و ستد
سر به مهر باز آورده ام
هرگز کسی این گونه فجیع به کشتن خود برنخاست
که من به زندگی نشستم!
و چشمانت راز آتش است
و عشقت پیروزی آدمی ست
هنگامی که به جنگ تقدیر می شتابد
و آغوشت
اندک جايی برای زیستن
اندک جايی برای مردن
و گریز از شهر
که به هزار انگشت
به وقاحت
پاکی آسمان را متهم می کند
کوه با نخستین سنگ ها آغاز می شود
و انسان با نخستین درد
در من زندانی ستمگری بود
که به آواز زنجیرش خو نمی کرد
من با نخستین نگاه تو آغاز شدم
توفان ها
در رقص عظیم تو
به شکوهمندی
نی لبکی می نوازند،
و ترانه ی رگ هایت
آفتاب همیشه را طالع می کند
بگذار چنان از خواب بر آیم
که کوچه های شهر
حضور مرا دریابند
دستانت آشتی است
و دوستانی که یاری می دهند
تا دشمنی
از یاد برده شود
پیشانیت آیینه ای بلند است
تابناک و بلند،
که خواهران هفتگانه در آن می نگرند
تا به زیبایی خویش دست یابند
دو پرنده بی طاقت در سینه ات آواز می خوانند
تابستان از کدامین راه فرا خواهد رسید
تا عطش
آب ها را گواراتر کند؟
تا در آیینه پدیدار آيی
عمری دراز در آن نگریستم
من برکه ها و دریاها را گریستم
ای پری وار در قالب آدمی
که پیکرت جز در خلواره ی ناراستی نمی سوزد!
حضورت بهشتی است
که گریز از جهنم را توجیه می کند،
دریايی که مرا در خود غرق می کند
تا از همه گناهان و دروغ
شسته شوم
و سپیده دم با دستهایت بیدار می شود.
در ساعت پنج عصر.
درست ساعت پنج عصر بود.
پسری پارچهی سفید را آورد
در ساعت پنج عصر
سبدی آهک، از پیش آماده
در ساعت پنج عصر
باقی همه مرگ بود و تنها مرگ
در ساعت پنج عصر
باد با خود برد تکههای پنبه را هر سوی
در ساعت پنج عصر
و زنگار، بذر ِ نیکل و بذر ِ بلور افشاند
در ساعت پنج عصر.
اینک ستیز ِ یوز و کبوتر
در ساعت پنج عصر.
رانی با شاخی مصیبتبار
در ساعت پنج عصر.
ناقوسهای دود و زرنیخ
در ساعت پنج عصر.
کرنای سوگ و نوحه را آغاز کردند
در ساعت پنج عصر.
در هر کنار کوچه، دستههای خاموشی
در ساعت پنج عصر.
و گاو نر، تنها دل ِ برپای مانده
در ساعت پنج عصر.
چون برف خوی کرد و عرق بر تن نشستش
در ساعت پنج عصر.
چون یُد فروپوشید یکسر سطح میدان را
در ساعت پنج عصر.
مرگ در زخمهای گرم بیضه کرد
در ساعت پنج عصر
بیهیچ بیش و کم در ساعت پنج عصر.
تابوت چرخداری ست در حکم بسترش
در ساعت پنج عصر.
نیها و استخوانها در گوشش مینوازند
در ساعت پنج عصر.
تازه گاو ِ نر به سویش نعره برمیداشت
در ساعت پنج عصر.
که اتاق از احتضار مرگ چون رنگین کمانی بود
در ساعت پنج عصر.
قانقرایا میرسید از دور
در ساعت پنج عصر.
بوق ِ زنبق در کشالهی سبز ِ ران
در ساعت پنج عصر.
زخمها میسوخت چون خورشید
در ساعت پنج عصر.
و در هم خرد کرد انبوهی ِ مردم دریچهها و درها را
در ساعت پنج عصر.
آی، چه موحش پنج عصری بود!
ساعت پنج بود بر تمامی ساعتها!
ساعت پنج بود در تاریکی شامگاه!
سرها در گريبان است
کسی سر بر نيارد کرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را
نگه جز پيش پا را ديد ، نتواند
که ره تاريک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کس يازی
که سرما سخت سوزان است
نفس ، کز گرمگاه سينه می آيد برون ، ابری شود تاريک
نفس کاين است ، پس ديگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور يا نزديک ؟
مسيحای جوانمرد من! ای ترسای پير پيرهن چرکين
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... ای
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
منم من ، ميهمان هر شبت ، لولی وش مغموم
منم من ، سنگ تيپاخورده ی رنجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بيرنگ بيرنگم
بيا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم
حريفا ! ميزبانا ! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
تگرگی نيست ، مرگی نيست
صدايي گر شنيدی ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گويی که بيگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فريبت می دهد ، بر آسمان اين سرخی بعد از سحرگه نيست
حريفا ! گوش سرما برده است اين ، يادگار سيلی سرد زمستان است
و قنديل سپهر تنگ ميدان ، مرده ی زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است
حريفا! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز يکسان است
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگير ، درها بسته ، سرها در گريبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگين
زمين دلمرده ، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است
به وداع
فراپُشت مینگرم:
فرصت کوتاه بود و سفر جانکاه بود
اما يگانه بود و هيچ کم نداشت.
به جان منت پذيرم و حق گزارم!
(چنين گفت بامداد ِ خسته.)
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
شاهدِ آن بودن که
چگونه زیر غلتکی میرود
و گفتن که: «سگ من نبود».
« مارگوت بیکل » برگردان احمد شاملو
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
كه من قرار ندارم كه ديده از تو بپوشم
كه از وجود تو مویی به عالمی نفروشم
ادامه مطلب
ادامه مطلب
| Design By : Night Melody |




