گنجشک دیدم من

بین برگ هایش

هزاران درخت

کز کرده بود!

 

مرغی

که در بالای قاف نستوه اش

سی کوه لانه داشت!

 

کبوتری

در اوج بال هایش

چندین دسته آسمان

به پرواز دیدم!

 

نهنگی

در اعماق اش

اقیانوس ها غوطه ور دیدم و

در سطح اش کشتی ها سرگردان!

 

مور دیدم

از لانه اش

صف گندم زاران

به حمل قوت!

...

 

انسان را

دیدم

خلیفة اللهی

که

رخت داشت

اما

درخت نبود!

خسته

زیر درخت پای کوه

نشسته بود

در هیأت خداوندی از آسمان رانده

ناخدایی از دریا مانده

انسانی که از گندم

تنها « غم نان » داشت

 

انسانی دیدم زار

گرسنه در گندم زار!

                            

                                      اسکندر اقدسی ( عابر)