صبوری!
|
غم زمانه خورم یا فراق یار کشم به طاقتی که ندارم کدام بار کشم
|
|
نه قوتی که توانم کناره جستن از او نه قدرتی که به شوخیش در کنار کشم
|
|
نه دست صبر که در آستین عقل برم نه پای عقل که در دامن قرار کشم
|
|
ز دوستان به جفا سیر گشت مردی نیست جفای دوست زنم گر نه مردوار کشم
|
|
چو میتوان به صبوری کشید جور عدو چرا صبور نباشم که جور یار کشم
|
|
شراب خورده ساقی ز جام صافی وصل ضرورت است که درد سر خمار کشم
|
|
گلی چو روی تو گر در چمن به دست آید کمینه دیده سعدیش پیش خار کشم |
+ نوشته شده در چهارشنبه نهم تیر ۱۳۸۹ ساعت 22:22 توسط اسکندر اقدسی عابر
|
بالابلند!